***دختران پاک فرشته های زمینی***
تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1391 | نویسنده : sevda
نظرتان درباره قانون راز چیست؟؟؟

آیا تا به حال نمونه ای از آن را تجربه کرده اید؟؟؟

اگر بله لطفا توضیح دهید



تاريخ : شنبه بیست و یکم مرداد 1391 | نویسنده : sevda

 


 

در نهان، به آنانی دل میبندیم که دوستمان ندارند،

و در آشکارا

از آنانی که دوستمان دارند غافلیم.

شاید این است دلیل تنهایی ما

"دکتر علی شریعتی



تاريخ : یکشنبه پنجم شهریور 1391 | نویسنده : sevda

ميان عشق و مرگ

آری

ميان عشق و مرگ

جايی است

در آن

ايستاده ام

ميان من ومن

ميان سكوت سنگ و بی تابی موج

ساحلی است

بر آن ايستاده

بر سرنوشت دريا نظاره می کنم

سبدم پر از سيب های آبی است

ميان قعر ظلمانی چاهی تا بی نهايت ژرف

با سرود سپيد شكوفه نو بلوغ

گردابی است

در آن

به حبل متين عشق

می انديشم

ميان توانستن و نتوانستن

ميان خواستن و نتوانستن

دريای هولی است

در آن

زورق من

سرگردان است

آه

ميان زمستان با بهار

فصلی است

آنجا

« گذشتن » به

« فرا رسيدن » و

فكر می کنم

هميشه بغضی

ناگهان

مرا ميان غروب و دل سپردن به تاريكی

تكان می دهد

می شُويد

می شُويد

گلوگاهم خانه آفتاب می شود

در خوابهای بيداری ام

کابوسی است

زير شلاق آنها که همواره بر راههای رفته می روند

دل به هراس راهی تازه سپردن

تنها به آفتاب بايد

تسليم بود

آنگاه

آسوده بال و فارغ

تن به ماسه های شور سپرد

گرمای مطبوعی که در پوستت می دود

بسنده است

بی آفتاب

تماشا دروغ است

هيچ ادعايی نداری »

انسان برهنه بدوی!

و به سيبی در آنار ساحل

خشنودی

 آفتاب از آن توست

گنجشكان دانا و شادمان به تو آموختند:

ميان پرنده ای که سرود خوان سينه بر سينه باد

می گذرد

با آن که او را نقاشی می کند

پرواز

 فاصله ای جاودانی است



تاريخ : یکشنبه پنجم شهریور 1391 | نویسنده : sevda

من سوخته ام

چنان

که بی خبر از گذارِ زمستانم

من سوخته ام

چنان

که ديگر بهار

در من

جلوه ای نخواهد آرد

من سوخته ام

و داغ بر جبين تابستان نهاده ام

سيبی در دستم نيست

باغها همه را

من سوخته ام

من از ميان فصول گم شده ام

شكوفه ها با من سخن نمی گويند

بادها بر کناره می روند

آسمانم آبی نيست

کدام گوهر آفتاب بود

که می گرداند مرا در کوچه باغهای فصول

و آشتی ام می داد

با هر چه بود؟

از آتشِ سرخ يك سيب

هستی يك نگاه

سوخت

و باد

تنها نگاهبان راز بود



تاريخ : یکشنبه پنجم شهریور 1391 | نویسنده : sevda

آرزو

ای شديدترين وقت رنج!

وقت نزول آيه های عشق آجاست؟

ای هستی سبز بهاران!

به ياد داشته باش

با خاطره عبور توست

کاينچنين صبور

در آوار برفها ايستاده ام

اکنون نماز

رو به آفتاب می گزارم

ای همه دل سپردگانِ به شب!

و ملالت را

در جويبار سايه ای آفتابی

می شويم از دل بيقرار

من خانه ای

رو به مشرق عشق ساخته ام

تهی

از کدورت هرظلمتی

شفاف

چون قلب شاد و کوچك گنجشكی

پناه برده

به بازوان بی مرگِ کاج

تقدير خويش

چنين ديده ام در نگاه تو

آه ننگرم مگر

با چشمان ساکت اما پر ز راز تو

تنديسی از تو

آه منم

ای خورشيد آرزو!

تو با من نگران

من از تو می نگرم

به آفاق روشن جهان

آن سوی آينه کيست

ای يگانه با نفس های من!

جز صورت نهان آشكار تو

وينك بر آمده بر برج مهر

به آفتاب تكيه کرده ام

تا به آفتاب

رسنی است

از گيسوان تو

اينجا

از بام بلند عشق

هستی به تمامتِ خود

پيداست

ای سبز جاودان!

از آن زمان که تو گفتی بسان سرو آزاد و

بی اعتنا به زمستانی

انديشيده ام:

تو چون حقيقت

چه ژرف

چه ديرياب

 چه ساده ای



تاريخ : جمعه بیستم مرداد 1391 | نویسنده : sevda

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیارمشتاقم از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ وبازیگوش
که او یکریز و پی در پی
دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکنددرمن
سکوت مرگبارم را



تاريخ : شنبه ششم اسفند 1390 | نویسنده : sevda

ای خدا "ویندوز" دل را باز کن


یک "پرینت" از رحـمتت آغاز کـن



"آپشن" غــم را خدایا مــکن


فایل اشکم را خـدایا "ران" مکن



نام تو "پسوورد" درهای بهشت


آدرس "ایمیل" سایت سرنوشت



ای خدا حــرف دلم با کی زنم


"هلپ" میخواهم که "اف 1" مــیزنم




تاريخ : شنبه ششم اسفند 1390 | نویسنده : sevda

زعشق کودکی پرسی تو بی شک         بگوید بستنی، چیپس و لواشک

گرت از یک پسر پرسی همین را         بگوید  دختر  عمّه  سمین  را

به فوتبالی بگویی عشق توچیست؟       بگوید جز مسی دیگر کسی نیست

اگر  از  اهل علم  پرسی  دوباره        بگوید  بی  انیشتن  بی قراره

گر از اهل ادب  پرسش کنی باز         بگوید  حافظ  آن  مولود  شیراز

ز تاجر خواهی از معشوق گوید         بگوید  پول  ز  قلبم  غم  بشوید

گرت پرسش کنی این را ز معتاد        بگوید  وای  من  از  جیبم افتاد

اگر  از  مادری  پرسی  ز  عشقش     بگوید بچّه اش هست نور چشمش

زعارف پرسی ارمعشوق توکیست؟     هرآن گوید خدا عشق حقیقیست

علی بهرامی




اسلایدر